هر مرد سیاسی ایدئال یا آرزوهایی دارد. یکی از مهمترین آروزهای سیاسی من هم پس از حفظ تمامیّت ایران مستقل این است که در قلمرو زبان فارسی همیشه یگانگی و حسن تفاهم حکمفرما باشد. قلمرو زبان فارسی کجاست و خود زبان فارسی چیست که من این قدر دلباختۀ این و پایبند آنم؟
بیست و چند سال پیش که با کشتی از روپا به ایران میآمدم یک نفر تاجیک اهل ماوراءالنهر با من همسفر شد. همینکه لب به سخن گشود و دانستم پارسیگوی است سفر دراز دریا را کوتاه گرفتم و حقیقتاً لذّتی که از مصاحبت او بردم فراموشنشدنی است. مثل اینکه در زمان ساسانیان میزیستم و با یکی از فرزندان رودکی مکالمه میکردم و اشعار نغز شاعر فصیح را با لهجۀ بخارایی میشنیدم که میفرمود:
باد جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی…
همچنین وقتی سعادت ملاقات یک نفر برادر افغانی مرا دست میدهد گذشتۀ پرافتخار و باعظمت دربار محمود سبکتکین در غزنه در نظرم میآید. ملکالشعراء عنصری را میبینم که سر صف شاعران در جلو بارگاه یمینالدوله ایستاده این اشعار آبدار را میخواند:
چنین نماید شمشیر خسروان آثار/ چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد/ رود به دیدۀ دشمن به جستن پیکار…
من معتقدم باید از دلهای خود این هوس و آرزو را به فرض اینکه وجود داشته باشد بیرون کنیم که باز حکومت ایران چنان شاهنشاهی را ایجاد کند که ایران و افغانستان و هندوستان و ترکستان و قفقاز و آسیای صغیر و عراق و غیره را فرضاً شامل شود باشد؛ زیرا به عقیدۀ من این آرزوی سیاسی هوسی است که دیگر با مقتضیات زمان وفق نمیدهد.
اما من به یک امپراتوری دیگر علاقه دارم و آن امپراتوری ادبی یعنی قلمرو زبان و ادبیات فارسی است که شامل افغانستان و تاجیکستان و ایران و بلوچستان و کردستان میباشد که بعضی از آنها ادبیات باعظمت کمنظیر فارسی را در قرون متمادیه مشترکاً به وجود آورده – ادبیاتی که فقط اشتراک مساعی آنها توانسته است آن را بدین زیبایی بیاراید – اشتراک مساعی که باید پایدار بماند تا بتواند چنین آثار بزرگ و جاودانی را حفظ کند و باز به وجود آورد. سران و تاجداران و صاحبمنصبان این «آمپیر» (Empier) نویسندگان و شعرا و دانشمندان و کلیۀ زبانآوران این لسان شیرینبیان از اقوام و طوایف گوناگوناند که هریک با لهجه یا لحن بانمک محلّی خود سخن میگویند یا شعر میسرایند و میخوانند. قرنهاست در مجالس بزم به ساز و آواز آن پایکوبان و در میدانهای رزم کینجویان از دوست و دشمن کام گرفتهاند. این زبان دیگر شهرستان یا کشور خاص یا وطن مخصوص کسی نیست که ایجاد اختلاف کند… اگر وطنی نیست، نوعی از وطن است؛ زیرا هریک از ما چون وطن خود آن را دوست میداریم…
این وطن مصر و عراق و شام نیست/ این وطن شهریست کو را نام نیست
چرا نام هم دارد و چه زیبا اسمی! قلمرو زبان فارسی نام این وطن مشترک عمومی تمام فارسیگویان است. قلمرو زبان فارسی عنوان این جامعۀ اخلاقی مشترک ما میباشد. همۀ ما به یک نسبت به آن افتخار میکنیم. عنصری و سنایی، فردوسی و سعدی یا رودکی و معزّی به همۀ ما تعلق دارند و به یک اندازه از اشعار ابدار آنان بهره میبریم. در ایران قصائد غرّای عنصری را کمتر میخوانند چون سراینده افغان است یا در افغانستان از غزلیّات فصیح سعدی کمتر لذّت نمیبرند چون گوینده ایرانی میباشد.
دکتر محمود افشار، آینده، سال سوم، شمارۀ 8، ص 401-402.



